ماجراهای ما
چند شب پیش ما نشسته بودیم جلوی تلویزیون من داشتم طبق معمول ایمیل (و پیش خودمون بمونه نی نی وبلاگ رو چک می کردم!) الینا داشت با لگوهاش بازی می کرد چشمم افتاد دیدم شبکه face1داره اموزش رقص عربی میده با خودم گفتم اینا دیگه چقدر دلشون خوشه!!!تو همین فکرا بودم دیدم الینا پا شده داره با مربی رقص عربی میرقصصصصصصصصصصصصصه!!!!!! من الینا بهش گفتم مامان جان خوبه یه مامان رقاص نداری وگرنه چی میشد!!!!!! ...
نویسنده :
مامان الینا
9:53
خرابکاری های الینا
با اجازتون ما دیروز مشغول کارای خونه بودیم دیدم سر و صدایی از دختر طلایی نمی یاد پس مطمئن شدیم که دختر جایی مشغول خرابکاری هست ...رفتیم تو اتاق خواب و مچش رو گرفتیم که با این صحنه مواجه شدیم... بله دختر طلا تشریف برده بودن سر لوازم ارایش مامان و خلاصه....با جیغ بنفش مامان روبرو شد یعنی این قیافه مظلوم دل ما رو کباب کرد و وقتی با صدای مهربانانه ازش پرسیدیم که پشیمون نیستی با این قیافه روبرو شدیم .... و در انتها که یک لبخند نصفه و نیمه مامان رو که سعی می کرد پنهان کنه دید قیافه اش این شکلی شد... یعنی چی .... یعنی بازم از این شیرین کاری ها برات دارم مامان جونم ...
نویسنده :
مامان الینا
9:24
الینا و مامان شهربازی یاس
آخرین دفعه که دختر طلا رو بردم تهران شهربازی یاس کلی با هم حال کردیم در اینجا هم جوجو مشغول فضولی می باشد: ...
نویسنده :
مامان الینا
8:51
التماس دعا
دوستای گلم فردا صبح میرم تهران کارهای پیش دفاعم رو انجام بدم الینا رو نمی برم چون شب بر میگردم ولی همینم که باید تنهاش بذارم خیلی آزارم میده لطفا برام دعا کنید که کارام انجام بشه و بتونم با ارامش پیش دخترم برگردم ممنون...
نویسنده :
مامان الینا
9:54
دو تا عکس از 6 و 8 ماهگی دختر طلایی
امروز داشتم ارشیو عکس های الینا رو نیگا می کردم دلم برای کوچیکی هاش تنگ شد(نکنه حالا خیلی بزرگ شده )برای همین این دو تا عکس رو گذاشتم به یاد اون روزها... تو این عکس عزیزکم 6 ماه داره این عکس هم مربوط به 8 ماهگی دختر طلاست چقدر زود گذشت.... ...
نویسنده :
مامان الینا
13:21
عزیزم روزت مبارک
الینای نازنینم دختر طلای مامان تو را دختر خانوم می نامند مضمونی که جذابیتش نفس گیر است... دنیای دخترانه تو نه با شمع و عروسک معنا پیدا می کند و نه با اشک و افسون اما تمام اینها را هم در بر می گیرد... تو نه ضعیفی و نه ناتوان چرا که خداوند تو را بدون خشونت و زور بازو می پسندد اشک ریختن قدرت تو نیست، قدرت روح توست. باتشکر از مامان هستی جان ...
نویسنده :
مامان الینا
9:58
فرشته زمینی من
تو این عکس وقتی زن عمو شال رو روسر الینا انداخت الینا بلافاصله و بصورت کاملا خودجوش این ژست رو گرفت ما هم مردیم از خنده.... اینجا وقتی خنده های ما رو دید یه کم اخماش وا شد... ...
نویسنده :
مامان الینا
15:53
دخترای امروزی
شبی که رفته بودیم شام خونه عمه خانم زن عمو در یک حرکت غافلگیر کننده الینا رو این شکلی کرد و منم ازش عکس گرفتم!!!! ...
نویسنده :
مامان الینا
11:35
صحبتی با دخترم
مادرم دخترکم چقدر دلم می خواد بنویسم از تو که هر روز بزرگ تر میشی از تو هر روز تغییر می کنی و من دلخوشم به تو .... به تو که الان دیگه مامان صدام می کنی... به تو که هر وقت میترسی سریع میای و پاهای منو بغل می کنی ... به تو ه وقتی خرابکاری می کنی میای دست منو میگیری می بری تا نشونم بدی و بعد میگی بد بد ...به تو که تمام دنیای منی ...به تو که وقتی چیزی بهت میدم بخوری میای کنارم دهن کوچولوت رو باز میکنی و به من میگی آ...آ... و سعی می کنی اونو تو دهن من بذاری مهم نیست که دیگه یادم نمی یاد اخرین بار کی تمام شب رو خوابیدم....اخرین بار کی با خیال راحت غذا خوردم...اخرین بار کی با ارامش خرید رفتم ...تو و فقط تو همه دنیای منی نازنینم ای...
نویسنده :
مامان الینا
10:27









