خاطرات زایمان
شبی که قرار بود فردا صبحش برای سزارین برم بیمارستان تا صبح خوابم نبرد همش استرس داشتم خدایا بچه ام سالم باشه خدایا عملم راحت باشه خلاصه خیلی نگران بودم با خودم می گفتم نکنه من بمیرم الینا تنها بمونه فکرای عجیب و غریبی که در اون زمان واقعا برات حقیقت داره خلاصه صبح ساعت 6:30 با مامانم و همسرم رفتیم بیمارستان تا من و مامان رفتیم بالا یه خانم پرستار اومد و بلافاصله منو برد تو زایشگاه مهلت نداد از مامانم و همسرم خداحافظی کنم رفتم زایشگاه لباس عمل پوشیدم به پزشکم اطلاع دادن و ساعت یک ربع به نه بود که من رفتم اتاق عمل قبل از اینکه برم برای سزارین همون خانم پرستار اولی اومد گفت همسرت را اوردم تا باهاش خداحافظی کنی اخه خودم ناراحت شدم که یکدفعه اوردمت تو زایشگاه خلاصه ما هم با هم جلو همه عالم روبوسی کردیم و من رفتم تو اتاق عمل البته هیچ استرسی در اون لحظه نداشتم چون من کاملا با محیط اتاق عمل اشنام به این دلیل که پایان نامه کارشناسی ارشدم در مورد استانداردهای اتاق عمل بوده حالا جالبه که وقتی رفتم رو تخت بخوابم پرستار ازم پرسید استرس نداری از اتاق عمل که نمی ترسی تا حالا اتاق عمل بودی!!!!
منم گفتم نه نمی ترسم اتاق عمل هم بودم بچگی لوزه ها مو عمل کردم!!!!!!
بعدش تو دلم برای تمام مامانا و اوناهایی که می خواستن مامان شن دعا کردم و بیهوش شدم وقتی بهوش امدم یه درد خیلی وحشتناک رو زیر دلم احساس کردم و با تمام وجود داد زدم دیگه چیزی یادم نیست تا اینکه با صدای پرستار که اسم منو می گفت بیدار شدم و پرستار گفت اماده باش که به بخش میری!


خاطرات زایمان
