الینا طاهریالینا طاهری، تا این لحظه: 14 سال و 6 ماه و 25 روز سن داره

دختر طلایی مامان الینا

دلیل دو روز نبودن!!!!

1392/6/11 15:37
نویسنده : مامان الینا
252 بازدید
اشتراک گذاری

دو روز پیش دخترکم که داشت بازی می کرد لبش خورد به میز و به شدت لب و لثش زخمی شد خیلی اذیت کننده بود طفلکم دو شب نتونست خوب بخوابهگریه

دختر طلا تحملش خیلی زیاده ولی واقعا خدا بهمون رحم کردفرشته

پسندها (0)
شما اولین مشوق باشید!

نظرات (9)

مامان محیا
11 شهریور 92 11:46
الهی من بمیرم
خداروشکر که خطر رفع شد
مواظب این دختر طلا باشید .


قربونت عزیزم بچه ها همینن دیگه
مثل هیچکس
11 شهریور 92 12:28
اخه بمیرم چقدر اذیت شده طفلی .ایشالا هیچوقت خار به پاش نره


مرصی عزیزم از مهربونیت
مامان حلما
11 شهریور 92 13:51
آخ الهی قربونت برم خاله چرا مواظب نبودی عزیزم. از قدیم گفتن بازی اشکنک داره سر شکستنک داره دفعه بعد بیشتر مراقب باش


اره همینه خاله
عاطفه
11 شهریور 92 17:16
عزیز دلم . حالا بهتر شده ؟


اره الحمدالله
مریم
12 شهریور 92 10:38
عزیز دلم خدا رو شکر که خطر رفع شد
محبوبه مامان الینا
12 شهریور 92 12:55
ای جانم الان چط.ره جوجه مون؟


مرصی عزیزم بهتر شده
مامان تینا ورایان
12 شهریور 92 14:29
خداروشکر که به خیر گذشت پسری من ماه پیش 4 تا بخیه رو انگشتش زد


اره ادم رو دیونه میکنن
بهار مامانه برسام
12 شهریور 92 14:41
الهی بمیرم..........
خدا رو شکر به خیر گذشت و زبونم لال اتفاق بدی نیفتاد
حتما یه صدقه ی خوب براش بدید
مامانی گل هر روز برا ناز گلت اسپند دود کن
به خدا از رو دوست داشتن خود ما مامانا ممکنه نی نی هامون رو چشم بزنیم
من خودم تا از برسام تعریف میکنم بلافاصله براش اسپند دود میکنم
بازم خدا رو شکر
ناز گلمون رو از طرف من ببوسید

قربونت عزیزم

بهار مامانه برسام
13 شهریور 92 17:28
خانم گل مهربونم قربون مهربونیت عزیزم فدات شم که دلداریم میدی به خدا باورت نمیشه چه شرایط بدی داشتم حتی دنیا اومدن برسام هم اورژانسی شد و من فشارم رو نوزده بود و با کلی ترس و لرز بردنم اتاق عمل وقتی هم مامانم یا داداشم از دکتر میپرسیدن که وضعیت من چطوریه و چی شده دکترها هم بی رودروایستی همه میگفتن مادر تویه اولویته ماست ... خلاصه همینکه برسام زنده و سالم به دنیا اومد خودش یک معجزه بود ، دکتری که برسام رو دنیا آورد تویه اتاق عمل بهم گفت تا حالا ندیده بودم مادری تویه وضعیت تو باشه و بچه ی زنده و سالم به دنیا بیاره...خود دکتر از من خوشحال تر بود و مدام میگفت امروز باز بعد از چند سال یک معجزه دیدم،دیگه شما تصور کن من تویه چه وضعی بودم بعدشم که مرخص شدم شرایط از یه لحاظی بهتر شد ولی از جهات دیگه همه چی بدتر و بدتر میشد تا اینکه دوباره حالم بد شد و بیهوش بردنم بیمارستان و اونجا بود که مامانم با گریه بهم گفت دیگه شیر خودت رو به بچه نده گویا قبل بیهوش شدنم که به پسری شیر داده بودم چون خیلی عصبی بودم این حالت به پسری معصومم هم سرایت میکنه و تویه مدتی که من بیهوش بودم و تویه بیمارستان دکترها بالا سرم بودن برسام انقدر گریه و بی تابی کرده که کبود شده بود و دور از جونش داشته خفه میشده............... واسه این وضعیت بود که ترسیدم دیگه شیر خودم رو به برسام بدم هرچند که اوایل خیلی سخت بود و هم خودش دوست داشت شیر منو بخوره هم من خودم دلم میخواست بهش شیر بدم ولی دیدم ناخواسته با اینکار نی نی دسته گلم رو مریض میکنم که مجبور شدم بهش شیر ندم....هر وقت حرف شیر دادن به یه نی نی میشه داغ دلم تازه میشه و هنوزم وقتی نگاه صورت مظلوم و معصوم برسام میکنم حالم از خودم بهم میخوره و گریه امانم نمیده... قربون مهربونی و محبتت بشم که انقدر خوبی که دلداریم دادی و یه کم آرومم کردی خدا الینا خانم عسل رو برات سلامت نگهداره و خوشبخت و عاقبت به خیرش کنه خدا تن خودتون و خانواده ی محترمتون رو سالم نگهداره و سهمتون رو از این زندگی بهترینها قرار بده